أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

10

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بهشت در شود در زمين بهشت نگرد انهار و اشجار بيند ، چشم به بالا كند درجات بىشمار بيند ، گويد اين درجتها چيست ؟ خطاب آيد كى اين درجات تست ، اقرأ و ارقأ « 1 » مىخوان و مىرو . گويد « 2 » به چند روم ؟ گويد بهر سورتى درجتى . فرشتگان « 3 » از تعجب گويند بار خدايا بهر سورتى درجتى ! گويد بهر عشرى درجتى . گويند بهر عشرى درجتى ! گويد به هر آيتى « 4 » درجتى . گويند « 5 » بهر آيتى « 6 » درجتى ! گويد « 7 » بهر كلمه‌اى درجتى . گويند بهر كلمه‌اى درجتى ! گويد بهر حرفى درجتى ، ثرى تا بعلى . بنده قرآن مىخواند و فرشتگان « 8 » از چپ و راست او درآمده بهر حرفى درجه‌ايش برمىدارند . چون به آخر رسد بنده بمشهد « 9 » شهود ديدار جمال حق رسيده باشد ، بر آن مسند بقاى ابدى تكيه زند « 10 » ، گويد ملكا قرآن [ 4 الف ] خواندم و ختم كردم . نداى جلال « 11 » درآيد كى بندهء بيچاره تو از خود مىخواندى « 12 » و من مىشنيدم و در تو مىنگريدم ، نوبت تو گذشت اكنون نوبت « 13 » منست ، بنشين تا من مىخوانم و تو به گوش مىشنو و بديده در جلال « 14 » و جمال من « 15 » مىنگر . پس پادشاه عالم آغاز كند و برخواند « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى . » « 1 - » بنده واله « 16 » استماع آن « 17 » شود ، از لذت سماع نيست و بىچاره « 18 » شود و عقل ازو رميده شود ، قرار ازو بريده شود . گويد بار خدايا شنيدم قرائت و گفتار تو ، گوى « 19 » چون بود لذّت ديدار تو ؟ پادشاه عالم حجاب جلال « 20 » بردارد و گويد بندهء من گفتار « 21 » من شنيدى و ندانستى كى چون است ! اينك ديدارم ببين تا بدانى كى بىچونست .

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + بار خدايا به هر چند چند ( 3 ) - فريشتگان ( 4 ) - كلمتى ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - حرفى ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - فريشتگان ( 9 ) - بمشهود ( 10 ) - زده ( 11 ) - + از حضرت عزت ( 12 ) - خواندى ( 13 ) - از آن ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - ما ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - واله ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - گفتارم ( 1 - ) سورهء طه / 1